حواست نیست

این غریبه ها دارند آشنا می شوند 

و تو غریبه

 

من اما حواسم هست 

اما فکرش را که می کنم 

باید رهایت کنم 

مثل بادبادکی که دلش هوای آسمان دارد

نخت را هر چه محکم تر به سینه بچسبانم

زخم های دستم عمیق تر می شود

 

بادبادک اما پرنده نیست

نمی داند تمام این پرواز را 

دست های زخمی من ممکن می کنند

 

+ نوشته شده در 2014/11/20ساعت 12:48 توسط |

روی صندلی میان باغچه نشسته بود

چشمانش می گفتند نرو

ولی به زبانش نیاورد

و من رفتم 

اما او دورتر رفت

گفتم یک سال کوتاه است

و او رفت برای همیشه

برای همیشه

 

+ نوشته شده در 2014/11/4ساعت 12:47 توسط |

سبز پوشیده بودی

روی چمن دلپزیر یک ظهر پاییزی

آفتاب می درخشید روی پوست گندمگونت

و  من هیچ در چشمانت پیدا نبودم

سایه کسی بود اما 

با چشمانی درشت 

با موهایی سیاه

 

بگذریم 

لابه لای این همه خاطره 

یاد این تصویر گاه و بی گاه می آید 

تا یادم بیاید

کسی در چشمان توست

روزهای پاییزی

 

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:26 توسط |

شلوغی من و تو یک فرق بزرگ دارد

در اوج شلوغی یادت سر به سرم می گذارد 

اما چشمهایت زود مرا گم می کنند میان غریبه ها

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:18 توسط |

همین که خبرم را نمی گیری بس است

قاصدک ها راه اینجا را بلد نیستند

و این کافیست 

که باور کنم 

فراموش شده ام

 

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:15 توسط |

هیچ فکر نمی کردم در سرزمین آزادی اینچنین زندانی باشم.

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:13 توسط |

 هر شمع تولدت 

نماد کوچکی است

از روشنایی که در تاریکی قلب کسی افروختی

شاید ندانی

چقدر غرور آور است آدمی

مثل تو باشد 

که یادش 

موسیقی روحبخشی باشد 

که به یاد آوردن لبخندش

که به تصویر کشیدن لبخندش

خود باران باشد

خود آرامش

+ نوشته شده در 2014/10/23ساعت 9:8 توسط |

تو مرا دوست داشته باشی یا نه

من از تو گذشته ام 

اما دوستت می دارم

گاهی فکر می کنم این تو نیستی که من دوستش دارم

گاهی بودنت مهم نیست

گاهی نبودنت آزار نیست

من با خودم تنها می مانم و در این تنهایی دوست داشتنت مشق شب نیست 

دوست داشتنت وظیفه نیست

دوست داشتنت خاطره ی خاک گرفته ی خوبی است 

که دوست داشتنی است

 

به این می گویند دیوانگی

 

+ نوشته شده در 2014/10/23ساعت 9:2 توسط |

داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته...
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و...
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی

رسول يونان

+ نوشته شده در 2014/9/28ساعت 3:46 توسط |

1- کاش نمی گفتم بخواب...

2- اولین غذای ژاپنی، اولین دوست اسلونیایی، اولین ملاقات با یک همکلاسی گی، اولین تجربه مسحور شدن با دانش یک همکلاسی چینی. اولین حس واقعی تنهایی. این روزها پر است از اولین. دچار کالچر شاک نشدم و این خودش جای تعجب است با این همه اولین هایی که تجربه می کنم.

+ نوشته شده در 2014/9/8ساعت 10:49 توسط |

همه چیز تازه است برای کسی که از کیلومترها دور امده باشد. از درست کردن یک چای تا رو به روی اینه ایستادن. با این همه نو بودن همیشه به معنای دلچسب بودن نیست.

+ نوشته شده در 2014/9/1ساعت 3:46 توسط |

1- شاید عشق همین باشد. همین که تو هستی وقت هایی که باید. 

2- کاش سهمی از بوسه و آغوش 

کاش سهمی از دوستت دارم

کاش سهمی از دلتنگی اشک آلود

طعم خداحافظی ما را نمکین می کرد

3- به جای چند گام

آسمانی پرواز کردی

برای بدرقه

دست خالیاما

بدون  بوسه و آغوش و اشک

 

+ نوشته شده در 2014/8/23ساعت 23:2 توسط |

این شش یا هفت روز

خلاصه تلخ و شیرین 

این شش یا هفت سال است

+ نوشته شده در 2014/8/21ساعت 6:35 توسط |

گاهی وقتا از سر دلتنگی یه چیزایی براش می نویسم... بعدش با خودم فکر میکنم نوشتن چه فایده داره وقتی اونها رو نمی خونه آخرشم ، همه رو پاک می کنم و هیچکدوم رو براش نمی فرستم...! با اینکه اون هیچکدوم از حرف هام رو نخونده اما من تموم حرف هام رو گفتم...! -مورات هان مونگان
+ نوشته شده در 2014/8/19ساعت 8:44 توسط |

1- انتظار از ان خوره هایی است که هدایت می گفت. 

2- قناعت دادن دیگران سهل تر است از قناعت دادن خویش. با خودم کلنجار می روم در دادگاهی برای تو. من قاضی و دادخواه و دادستان این پرونده ام. چه پرونده سنگبنی. 

3-  دزد خواب های شیرین من

برایت کابوس نمی خواهم

حتی دیگر ارزوی فهم اینکه بفهمی چقدر بد کردی

برای اسیر غل و زنجیر

مراد آزادی است

+ نوشته شده در 2014/8/18ساعت 22:53 توسط |

خیره می شوم به سقف

نه با تو حرف می زنم

نه با خدا

+ نوشته شده در 2014/8/1ساعت 4:24 توسط |

بی سرزمین تر از باد...

+ نوشته شده در 2014/7/31ساعت 13:6 توسط |

گاهی اماده ای که حرف بزنی از ته ته دلت ولی وقتی می فهمی که دنیا در حال و هوای دیگه ای هست، ترجیح می دی قفل رو نشکنی.

+ نوشته شده در 2014/7/21ساعت 21:18 توسط |

 

"حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد،
فقط می گوید: کو کو..."

محمدرضا عبدالملکیان
 
+ نوشته شده در 2014/7/6ساعت 23:59 توسط |

از خواب هایت که بترسی، چشمهایت محکوم می شوند به بیداری.

+ نوشته شده در 2014/7/3ساعت 14:40 توسط |

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها معادله ها احتمال ها

خطی کشید روی تساوی عقل و عشق

خطی دگر به قاعده ها و مثال ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

فاضل نظری

 

 

+ نوشته شده در 2014/6/29ساعت 11:20 توسط |

"ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ

ﮐﻪ ﻋﺰﯾﺰﺵ

ﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ ﺟﻤﻌﻪ

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ..

ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ

ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺧﺪﺍ

ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻩ

ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ

ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ..

ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ

ﮐﻪ ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺳﺎﻝ

ﺟﺰ ﺷﺒﺤﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ

ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ

ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ .."

 

 

+ نوشته شده در 2014/6/27ساعت 23:54 توسط |

کوه  غمو رو شونه ام دیدی  و برنداشتی

 

+ نوشته شده در 2014/6/21ساعت 23:59 توسط |

"آدمی که دوستت دارد خیلی زودبرایت عادی می شود، حرف هایش، دوستت دارم هایش... و تو خیلی زود کلافه میشوی ازبهانه هایش، اشکهایش، توقع هایش. و چون تصور میکنی که همیشه هست، همیشه دوستت دارد؛ هیچوقت نگاهش نمیکنی نگرانش نمیشوی، برای از دست دادنش نمی ترسی او همیشه هست اما او هم آدم است... روزی که کارد به استخوانش برسد کوله بار اندوهش را برمی دارد و بی سر و صدا می رود... حسی به من می گوید آن روز، بی اراده صدایش می زنی اما جوابی نمی آید... فقط برایت جای پایش می ماند !"

+ نوشته شده در 2014/6/21ساعت 11:19 توسط |

1- کسی تو را انچنان که رویای توست دوست بدارد یا از ان بهتر. حتی نه برای همیشه. برای گاهی کوتاه.انتظار  برای این رویا زیباست. زندگی ان زیباتر. و مرور خاطرات ان دلنشین.  چه خوب می شود اگر صبوری کنی و قمار نکنی این گاه را با سراب خوشبختی.

2- صبح با تصور اینکه از بیداری به خواب می روم، از خواب بیدار می شوم. خواب شیرین پاداش خوبی است.

+ نوشته شده در 2014/6/17ساعت 21:43 توسط |

پر کرده ام خاطرم را از خاطره ها

و تو پشتشان پیدا نیستی

تو یادت نیست

انگار من تنها زندگی کرده ام این سال ها

کجایی؟

کجا بودی؟!

سهم تو از ما فقط من توست

و سهم من از ما، تو

دنبال انصاف نیستم

دنبال بهانه ام برای ماندن

 

+ نوشته شده در 2014/6/13ساعت 23:53 توسط |

معجزه ها در اوج سختی اتفاق می افتند. همان لحظه ای که پشت می کنی به پنجره. همان لحظه ای که تاریکی به پادشاهی می رسد. همان لحظه ای که صورتت را از اشک پاک میکنی. و مصمم می شوی که باید رفت.. 

معجزه می اید و در حالیکه برای استقبالش اماده نیستی چنان تنگ در آغوشش می گیری که حیران می شود.

دارم پشت می کنم به پنجره. دارم به تاریکی عادت می کنم... 

+ نوشته شده در 2014/6/12ساعت 21:9 توسط |

اعتراف به دوست داشتن ها ممکن است سخت باشد، اما سخت تر اعتراف به دوست نداشتن هاست. به دوست نداشتن هایی که پذیرفته نیست. گفتنش آدم را آسیب پذیر می کند. همین است که نمی گوییم و  تظاهر می کنیم به این که همه چیز خوب است.

 

 

+ نوشته شده در 2014/6/12ساعت 9:5 توسط |

تلخ می شود زبانم

دلتنگ که می شوم

تلخی می شنوی و لبخند می زنی

آخر دلتنگیم را دوست داری

+ نوشته شده در 2014/6/5ساعت 23:40 توسط |

" این عاشقانه ها که به تو گفتم

کوه به کوه می گفت

به هم می رسیدند."

+ نوشته شده در 2014/6/5ساعت 8:24 توسط |

مطالب قدیمی‌تر