پرسش دیگر بودن یا نبودن نیست

کم پیش می آید دو انسان به یک اندازه عاشق باشند

یا به یک اندازه عاشق هم

گاهی می شود که تو عاشق می شوی

ولی عشقت، عاشق تو نیست

و تو خود عشق دیگری هستی

در ناگزیر انتخاب

پرسش اینجاست

با که باید زیست؟

 

 

+ 2016/2/5ساعت 22:38 |

بغضم ان لحظه فرو ریخت

که نگفتی بمان

+ 2016/1/29ساعت 20:1 |

"حواسم نبود

دو فنجان چای ریختم"

+ 2016/1/29ساعت 19:58 |

"تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما

آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است

فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست"

~ هوشنگ ابتهاج

+ 2016/1/28ساعت 21:9 |

There's a hero"
If you look inside your heart
You don't have to be afraid
Of what you are
There's an answer
If you reach into your soul
And the sorrow that you know
Will melt away

And then a hero comes along
With the strength to carry on
And you cast your fears aside
And you know you can survive
So when you feel like hope is gone
Look inside you and be strong
And you'll finally see the truth
That a hero lies in you

It's a long, road
When you face the world alone
No one reaches out a hand
For you to hold
You can find love
If you search within yourself
And the emptiness you felt
Will disappear

And then a hero comes along
With the strength to carry on
And you cast your fears aside
And you know you can survive
So when you feel like hope is gone
Look inside you and be strong
And you'll finally see the truth
That a hero lies in you

Lord knows
Dreams are hard to follow
But don't let anyone
Tear them away
Hold on
There will be tomorrow
In time you'll find the way

And then a hero comes along
With the strength to carry on
And you cast your fears aside
And you know you can survive
So when you feel like hope is gone
Look inside you and be strong
And you'll finally see the truth
"That a hero lies in you

~Mariah Carey

+ 2016/1/27ساعت 12:1 |

وقتی یک طرف مکالمه لبخند بزند و در سویی دیگر، کسی بغضش را فرو خورد،‌ باید فکری کرد. 

+ 2016/1/27ساعت 0:10 |

"در کنارت روزگارم خوب بود

فصل فصل زندگی مطلوب بود

در نگاهت خستگی معنا نداشت

وسعت پاک تو را دریا نداشت

آه ای جاری تر از دریای خوب

کاش هرگز نمی کردی غروب"

+ 2016/1/26ساعت 20:34 |

من دروغ می گویم. من چیزی نمی گویم و این بزرگ ترین دروغ است. گاهی حرف می زنم اما پشت خط تلفن، پشت نوشته های کوتا می شود پنهان شد. 

از این همه مجاز دلگیرم. چیزهای واقعی می خواهم. گل های واقعی، لبخندهای واقعی، آغوش های واقعی. من فقط صاجب اشک های واقعی هستم، دلتنگی های واقعی،‌ دلخور شدن های واقعی. 

+ 2016/1/26ساعت 17:51 |

بهانه بود میلادت 

برای دلهره ای شیرین که مهمان دلم شود

فکر کنم چه چیز می تواند هدیه باشد 

کجا می شود پنهانش کرد 

چطور می شود غافلگیرت کرد

 

چند قرن گذشته است؟

گلویم بغض کرده

و ابری می بارد در همین نزدیکی

میلادت مبارک!

در هر میلاد آدمی دوباره متولد می شود

گاهی نو، گاهی همان ادم قدیمی

تو هر سال نو شدی

و هر سال تکه ای دوست داشتنی از تو جدا شد

میلادت مبارک

اما چقدر ناآشنایی بعد از این همه سال.

+ 2016/1/25ساعت 23:55 |

گاهی بدجور امیدواری به یه دزد که خوب باشه و لااقل اسناد داخل کیفت رو برگردونه!

+ 2016/1/20ساعت 8:43 |

و یکی از بهترین کارهایی که ارزش وقت و صرف هزینه را دارد، سفر کردن است. 

+ 2016/1/16ساعت 10:37 |

شعری برای من نگفت،‌ بیتی برای من نخواند. در گوش من حتی ترانه ای زمزمه نکرد. 

من با مشاعره بزرگ شدم. جواب شعر، شعر بود. جواب بوسه،‌ آغوش،‌ جواب لبخند،‌دل بستن. همین بود که خسته شدم. 

اما همیشه آن که شعر می گوید، عاشق تر نیست. گاهی آن که شعر نمی داند، آن که ترانه نمی خواند،‌ آن که اشاره نمی داند،‌ دل روشنی دارد. 

بدون چشم داشت، باید شعر گفت،‌غزل خواند،‌ رفت و گذر کرد. 

+ 2016/1/10ساعت 18:49 |

یک بار از این مسیر گذشته ام. خودم را عوض کردم. رفتم آرایشگاه موهایم را موج دادم. لباس های نو خریدم. از بری یک سریال گرفتم و وقتم را گذاشتم را روی درس و خودم. وقت خوبی نبود. 

دلم برای بری تنگ شده. یکی از ادم هایی بود و هست که می شد به او تکیه کرد. ناگفته می فهمید ولی اصرار نمی کرد به دانستن جزییات. باور او، اعتماد به نفسم را چند برابر کرد. برای اینکه او را شگفت زده کنم، تلاشم را چند برابر کردم. کاش بود همین نزدیک. 

+ 2016/1/9ساعت 21:42 |

I remembered the late afternoon of my second day trip to India. When I arrived the hotel, the receptionist had for me two packages. One I expected, the other was something out of blue. Like receiving a mail from someone I was sure not to give him my address. The night before I was determined to cut loose all the contact and now I received a package. Yes! You can find a way to reach out to one you want. It is so simple.

+ 2016/1/9ساعت 12:59 |

وقتی از سفر بازگشتم، ساعت مچی را گذاشتم بماند در حال و هوای شهری فرسنگ ها دورتر ان طرف کره خاکی تا راحت حساب و کتاب کنم ساعت به وقت شرق و غرب و میانه ان دیار را تا بتوانم تولد دوستانم، تبریک سال نو، قرار ویدیو کال ها را به موقع تنظیم کنم تا دیر و زود نشود. زندگی در جاهای مختلف دنیا و داشتن دوست در اقصی نقاط کره خاکی یکی از اقتضاهایش همین است. اما بارها شده است که نیمه شب پیامی را جواب می دهم و با دوستی به گفتگو ادامه می دهم. بارها شده است که عزیزانم ساعتشان را برای راحتی من تتظیم کرده اند. خواب شیرینشان را کوتاه  کرده اند تا برنامه زندگی من تغییر نکند. خورشید برای این دوستی ها سد نیست و خواب و بیداری چالش. زندگی را همیشه با خورشید و ماه و ساعت نمی شود تنظیم کرد. گاهی وسط روز باید فکر کنی اسمان یک نفر تاریک است و انوقت تو مهتاب شوی. گاهی نیمه شب باید خورشید شوی، ابرها را پس بزنی و گرمابخش زندگی دیگری شوی. حساب کار ابر و باد و مه و خورشید و فلک را باید به خودشان واگذاشت. گاهی این منم که باید ماه شوم و بتابم، ابر شوم و ببارم و رنگین کمان شوم، باد شوم و خبر رسان شوم و خورشید شوم و گرمابخش. 

+ 2016/1/8ساعت 22:55 |

مادر بقچه ارزوهایش را باز می کند. دستمال های دست دوزی شده را کنار می زند. سپید و نقره ای، سبز و طلایی، سبز و سیاه ابریشمی. قصه می کند چطور هر کدام را گلدوزی کرده است، مرواریدها را از کجا پیدا کرده‌، چطور هل و عناب درشت یافته است، طرح را کجا دیده و هر کدام را از کدام بازار گرفته. دستمال های سپید برای پوشاندن قران که با تارهای نقره ای تزیین شده را باز می کند. انها را هم کنار می زند تا سوزن طلایی را نشانم بدهد. سوزن طلایی که هیچ گاه برای دوختن طراحی نشده. در انتهای سوزن به جای یک روزنه ریز معمولی دو طاووس سرهایشان رو به روی هم، پرهایشان در اغوش هم ایستاده اند. 

نخ زری، هل و عناب، سوزن طلایی، دستمال های سه رنگ و چشم های نگران مادر. سکوت می کنم. سکوت! کاش به جای من کسی صدایش را بلند کند. صدای من گرفته.   

IMG 2569
photo upload

 

 

+ 2016/1/8ساعت 18:58 |

تو هم می دانی که خوابم نمی برد وقتی می گویم که می خواهم بخوابم اما حوصله نیست که پاپیچم شوی برای پرسان واقعیت پریشان حالی دل. 

+ 2016/1/7ساعت 23:1 |

آدم هایی که خدا هست در زندگی شان، آدم هایی که مادر هست در زندگی شان، گوشه ای پیدا می شود درون زندگی شان برای دیگری. من ندیدم مخلوقی قابل اعتماد که خالی است از خدا، بی نصیب است از مهر مادر. خیلی ساده می شود آدم ها را انکار کرد وقتی بشود این دو را انکار کرد. 

+ 2016/1/7ساعت 19:15 |

He was romantic. He read me poems. He watched my favoriet movies with me. He made me laugh. He talked to me when I was down. He listened to me when I was silent. He listened to me when I was silent. He listened to me when I was silent. He listened to me when I was silent... When I was...silence...

I recall memories. Those I didn't appreciate back at the time. 

+ 2016/1/7ساعت 1:23 |

"اگه تنها شدی و دلت گرفت/ خبرم کن که بیام دنبالت"

+ 2016/1/5ساعت 0:32 |

مطالب قدیمی‌تر