X
تبلیغات
«به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست»
"[t]here is a time to admire the grace and persuasive power of an influential idea, and there is a time to fear its hold over us. The time to worry is when the idea is so widely shared that we no longer even notice it, when it is so deeply rooted that it feels to us like plain common sense. At the point when objections are not answered anymore because they are no longer even raised, we are not in control: we do not
have the idea; it has us."
+ نوشته شده در 2014/4/12ساعت 22:6 توسط |

I shoot for the sky... have not reached yet ... but I got admission from Stanford University for the master degree in the field of International Education Administration and Policy Analysis through Fulbright scholarship.

+ نوشته شده در 2014/4/9ساعت 23:22 توسط |

با تمام روزهای بد، از اندازه ی دوست داشتنم کم نمی شود. همین مرا نگران می کند. 
+ نوشته شده در 2014/4/4ساعت 15:59 توسط |

"نوشتن، رد پایِ لحظه های با تو بودن است."

و گاهی دلتنگی های با تو نبودن. نقطه پرگار نوشتن "تویی"؛ گاهی بودنت، گاهی نبودنت.

+ نوشته شده در 2014/4/4ساعت 9:57 توسط |

تو به غرب می روی

و من به شرق

تنها دلخوشی ام این است که

 زمین گرد است.

+ نوشته شده در 2014/4/3ساعت 17:33 توسط |

صلح؛

نه پرنده ایست سفید 

متبرک به شاخه ی خون آلود زیتون

اسیر آسمان آبی،

نه پیمانی

امضاء شده به مرکب کینه و انتقام،

نه تفنگداری هراسناک

پاسبان سیم خاردارهای وحشی روییده در زمین بازی چند طفل،

صلح، 

دل تپنده ایست

که هر صبح در همنشینی شبنم و آفتاب

برای لبخند و بوسه و باران

نان گندم نذر یتیمان شهر می کند


 

+ نوشته شده در 2014/4/3ساعت 14:47 توسط |

- Does he have Alzheimer's?

- No. He just believes stuff that people tell him.

- That's too bad.

+ نوشته شده در 2014/4/1ساعت 20:53 توسط |

پشت سرم آب نریز

سفرم کوتاه نخواهد بود

از دوستی

به دلتنگی

از بود به نبود

از زندگی به مرگ


+ نوشته شده در 2014/3/31ساعت 21:24 توسط |

- دوباره هند.

- این بار غریبه نیستم و بار تنهایی را به دوش نمی کشم.  همه چیز ساده تر خواهد بود. فقط نگرانم.  

+ نوشته شده در 2014/3/28ساعت 23:56 توسط |

- گاهی زحمت شعر گفتن را می گذارم به دوش یغما.  حرف هایم کمی ناگفته می ماند ولی اینطور کمتر حس تنهایی آزارم می دهد.

-یک روز،

بل‌که پنجاه سالِ دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوانِ پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات
عاشقِ تو بود.
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدسِ نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد...

یک روز
بل‌که پنجاه سالِ دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود... //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392

+ نوشته شده در 2014/3/27ساعت 18:35 توسط |

- امشب از ان شب هاست.  از ان شب ها که صبح نمی شوند.

- چنان در بیداری محال شدی که برای خواب دیدنت نذر کرده ام.

+ نوشته شده در 2014/3/26ساعت 22:8 توسط |

1-  گفت چقدر وزن داری؟ گفتم 50. لبخند زد و گفت زیر 60 کیلو خون نمی گیریم.  پس از تست دردناک تشخیص گروه خونی، در حالیکه می دانستم گروه خونی ام او مثبت است، حالا  می گفت که من برای اهدا 500 سی سی خون وزن کافی ندارم. یک جورایی تا این نقطه رسیدن ترسم را کمرنگ کرده بود. دلم می خواست بگیرد با ان همه ترس از خون و بودن در اینجا. هنوز از تخت پایین نیامده بودم که گفت یک بچه 180 سی سی خون او مثبت احتیاج دارد. گفتم یعنی من می توانم اهدا کنم؟؟ گفت 180 می شود. دوباره دراز کشیدم. یاد پسر بچه چهارده ماهه افتادم که در آغوش مادر برقع پوشش  بهانه می گرفت. گفتم برای واکسن امدید؟ گفت نه. کم خون است. امدیم خون تزریق کنیم. یاد امیر و نشاط افتادم. یاد نشاط افتادم که وقتی کمی دستش را محکم تر  می گرفتم با شیرین لهجه دنیا می گفت :"دد کد". یاد دلهره ام از امپول و خون. حالا می توانستم برای مدتی کوتاه کمکش کنم. درد سوزن را نفهمیدم و مکیدن خون آزارم نداد. حساب و کتاب کردم  مگر 500 و 180 چقدر فرق دارد. 

خدا را شکر 1000 او مثبت و 500 او منفی برای دو بیمار ما پیدا شد. شهر من مردمان مهربان زیاد دارد فقط کافیست به انها ادرس بدهی تا بیایند و سیرابت کنند. 

از این به بعد تصمیم گرفتم هر وقت دلم گرفت بیایم اینجا تمرین 180 سی سی مهربانی کنم.

2- با تو بودم در همه وقت، همین است که نبودنت در همه وقت آزارم می دهد.  

+ نوشته شده در 2014/3/25ساعت 21:12 توسط |

1- آدم های نترس و جسور را دوست دارم. آدم هایی که می دانند می خواهند با زندگیشان چه کار کنند. آدم هایی که تکلیفشان با خودشان معلوم است. نه اینکه هیچ وقت سرگردان نبودند ولی در نقطه ای قبل از اینکه سرگردانی شان دیگران را به وحشت بیندازد، تصمیم گرفتند برای زندگی. از سطح گذشتند و به عمقی هر چند باز هم سطحی ته نشین شدند. شاید محافظه کارانه باشد این باور ولی اینطور نیست. آدم وقتی نداند چه می خواهد از زندگی حتی نمی تواند دیوانگی کند، مجنون شود. آدمی که به اندازه کافی سنگین نشود به جای هواپیما، این باد است که او را سبک جابه جا می کند. ساده تر بگویم اینکه می شود به هر چیز رسید اما تصمیمش مهم است. نه فقط تصمیم که گام های سنگین و استوار به سویش. می شود شاد و سرخوش بود نه در ظاهر، نه فقط برای دیگران که در درون و نخست برای خود. 


2- کمتر غمگین می شوم.  مطمئن نیستم این به معنای این است که از تو گذشته ام یا به این معنا که به یک نوع یقین رسیده ام. یقینی که مرا به هیچ کس از دنیای انسان ها به جز خودم متکی نمی کند. شاید این زمان غارتگر است که مرا هم با مرهم هایش آرام کرده است و خمار. هر چه هست خوب است. من آزاد شده ام از تو و تو آزادی از من. منتها در این آزادی باز هم خدانگهدارت.


3- در صدای این مرد آرامش و سرگردانی توأمان وجود دارد که من را می برد با خودش. گوش کنید اگر حوصله تان اجازه داد.

+ نوشته شده در 2014/3/24ساعت 11:56 توسط |

دوباره بشمر

سینی کم  نیست میان هفت سینت؟!!!

+ نوشته شده در 2014/3/22ساعت 21:58 توسط |

- سین ها را تنگ هم می چینم 

اما 

سفره را هر چه هم تنگ بندازی

یک نفره

نمی شود

جایت خالیست


- نوروز مبارک. سالی با چهار فصل اما همه مملو از شادی و مهربانی برایتان آرزو می کنم. 



+ نوشته شده در 2014/3/21ساعت 0:40 توسط |

کاش تو هم می نوشتی

کاش می شد تو را بخوانم

+ نوشته شده در 2014/3/18ساعت 22:41 توسط |

تحويل سال نو، بی تو، بدون تو:
تکرار سالای تاريکِ پشتِ سر...
سالايی که تو شون از تو اثر نبود، 
نه يه نشونی و نه خط و نه خبر!

يه ماهی قرمزه مُرده رو آبِ تنگ،
که خواب آخرش يخ بسته تو چشاش...
يه سبزه ی کچل تو کاسه ی سفال،
که گندمی شدن رؤيا شده براش...

يه دسته سنبله پژمرده ی بنفش،
با چند تا سکه ی ده شاهیِ سياه؛
يه ساعت خراب که کل زندگيش،
وقتو نشون داده، اما به اشتباه...

اين سفره ی منه وقتی تو غايبی،
وقتی که سال نو يه شوخيه برام!
وقتی که پشت هر زنگ تلفنی،
دنبال ردتم... تنها تو رو می خوام...

اين سفره ی منه، تو قحطی چشات،
وقتی که دور دور از خلوت منی؛
وقتی که لااقل واسه گذشته ها
يادم نمی کنی، زنگی نمی زنی...

دور از تو سال من، روزاش پر از غمه،
روزايی که توشون از تو نشونه نيست!
دور از تو سال نو، از کهنه بدتره،
اين سفره خاليه، اين خونه خونه نيست!

من پای سفره ام، اين سفره ی سياه،
تو هم کنارِ يه سفره پر از بهار...
عيدت مبارک و سالت پر از خوشی! 
يک بارم عيدو به تقويم من بيار!

 *از مجموعه ترانه‌ی «رانندگی در مستی» زخمه 2010

+ نوشته شده در 2014/3/18ساعت 18:42 توسط |

هر بار که چراغ سبز چشمک می زند

فکر می کنم تویی

اما هر بار این ماشین های غریبه اند که از من می گذرند

موبایل باهوش من دوباره چشمک می زند به رنگ سبز

اما تو

پشت چراغ قرمز برای ابد پارک کرده ای

+ نوشته شده در 2014/3/18ساعت 0:1 توسط |

باران می بارد 

مثل آن سال که تو پشت دیوارهای شهر قاف مانده بودی

دلتنگِ من

دلتنگِ من؟

دلتنگ، من!

+ نوشته شده در 2014/3/16ساعت 16:36 توسط |

کسی آن روزها یادش هست که پس از یک شب  کوتاه، صبح روشنم با تو طلوع می کرد؟  لبخندی صورتم را در بر می گرفت و  دل گرمم می خواست کمی دیگر بماند در خواب و بیداری.  

تاریخ قرون وسطی نیست این ها که می گویم،  حافظه ما کوتاه ست.

+ نوشته شده در 2014/3/16ساعت 7:29 توسط |

اینقدر در بودنت نبودی

که خواستم نباشی

اینطور نبودنت کمتر آزارم می دهد

هنوز در نبودنت بدجور پر رنگ هستی 


+ نوشته شده در 2014/3/14ساعت 19:37 توسط |

"سخت بود

فراموش کردن کسی که

با او

همه چیز و همه کس را 

فراموش می کردم"


+ نوشته شده در 2014/3/13ساعت 18:4 توسط |

"وقتی بارون چشم تو، چشم منم تر می کنه..."
+ نوشته شده در 2014/3/12ساعت 11:47 توسط |

یادم نمی رود شب اولی که در دهلی گذراندم. انگار دلگیرترین اتاق دنیا اتاق 212 بود. چند بار می خواستم به مسیول هتل زنگ بزنم و بخواهم لامپ های پر نور تری نصب کند. اما می دانستم مشکل از چراغ ها نیست. آن شب مادر دختری زیاد قصه کردم با مادرم.  کاری که کم پیش می امد. اما ان شب به دور از موبایل و اینترنت فرسنگ ها دور از خانه فرصت خوبی بود. اینطور حواسم هم پرت می شد. مادر را حسابی خسته کردم با درد دل تا خوابش برد. خودم تنها ماندم و اتاق دلگیر. یادم هست چقدر غبطه خوردم به سین، همینطو ر به ف. احساس کردم چرخ دنیایم پنچر شده و من در دلگیرترین اتاق دنیا کاری از دستم بر نمیاید.

امشب دوباره یادم افتاد که چقدر غبطه خوردم و می خورم به سین. احساس کردم چقدر دلم می خواهد مثل سین زندگی کنم. ان هم منی که می داند هیچ چیز هیچ کس انقدر خواستنی نیست. امشب هم دلم می خواهد سین بودم.  می دانم نباید و مهمتر ازین می دانم که  نمی خواهم سین باشم فقط قسمتی از وضعیت  موجود آزارم  می دهد. باید این قسمت را از زندگی ام حذف کنم تا دوباره از خودم بودن لذت ببرم.

اماده ای که حذف شوی؟

+ نوشته شده در 2014/3/10ساعت 23:20 توسط |

آرزوهای من ساده بودند نه شکل آرزوهای تو

آرزوی بزرگ من شکل یک دوچرخه بود 

که باد هر وقت سوارش می شدم می پیچید لای موهایم 

چرخ های دوچرخه مرا می رساند به همه آرزوهای کوچک دیگرم

 مرا می رساند به مدرسه 

به دختر بچه هایی که لبخندشان پر بود از دندان های افتاده

و پسر بچه های شیطانی که توپ گل کوچیکشان شیشه اتاق مرا می شکست 

ولی آنها خوب می دانستند لبخندشان اخم مرا آب می کند

دوچرخه رکاب زنان مرا می رساند به کتاب فروشی ام

انجا می نشستم میان کتاب ها 

و هر از گاهی چند جمله راست 

می فروختم به عابر خسته ای که تشنه چند کلمه حرف حساب بود

بعد چرخ زنان می رفتم جوجه ها را می نشاندم پشت سرم

می رفتیم خانه

و سر راه مان نان می گرفتیم

و چند جور سیب

سیب زرد برای نوک طلا

سیب سبز برای نوک سیاه

و سیب سرخ برای خودمان

...

شب که می شد همه بو می کشیدیم تا آشپزخانه

و من سرآشپز ترین کدبانوی دنیا لقمه می گرفتم از رنگین ترین سفره خاتم کاری 

و خودم سیر نمی شدم از بوی گل هایی که تو آورده بودی 

...

آرزوهای من 

ساده اند برای آرزو بودن

اما ناممکن اند

مثل همه آرزوهای دیگر


+ نوشته شده در 2014/3/9ساعت 20:7 توسط |

" می‌گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم
اما وقتی باران می‌بارد چتر به دست می‌گیری

می‌گویی آفتاب را دوست دارم
اما زیر نور آفتاب به دنبال سایه می‌گردی

می‌گویی باد را دوست دارم
اما وقتی باد می‌وَزد پنجره را می‌بندی

حالا دریاب وحشتِ من را 
وقتی می‌گویی "دوستت دارم".

باب مارلی

+ نوشته شده در 2014/3/9ساعت 8:9 توسط |


نه سازم کوک می‌مونه، نه کیفم کوکه دور از تو
ديگه عکس شناسنامه‌م به من مشکوکه دور از تو

به من که بی‌تو معیوبم، مثِ یه چرخ خیاطی 
که سوزن می‌شکنه دائم، شده یه چرخِ اسقاطی 

مثِ یه بطری خالی، رو میز پرتِ یه کافه
کناره مرد تنهایی که دائم رؤیا می‌بافه

شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بی‌وارث
یا سوزانبان مغموم توی فیلم شهیدثالث

خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه 
چشَم روزا پرِ گریه‌س، شبا کابوس می‌بینه...

ولی انگار تو خوبی، سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد؟

می‌گن حال و هوات خوبه، مثِ ظهرای فروردین
همه‌ش با ديگرون هستی، همه‌ش می‌گین و می‌خندین

همین بسه برای من، همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی... می‌تونم غرق رؤیاشم

آخه من شاعرم، ساده‌م، تصور کردنم خوبه
می‌تونم عاشقت باشم با اين قلبی که مغلوبه

می‌تونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
با ته سیگارِ ماتیکیت، با یه تصویر پوشالی 

فقط گاهی به یادم باش، یادت باشه که بی‌تابم،
بدون شب‌به‌خیر گفتن به تو هرگز نمی‌خوابم 

به يادم من بیفت گاهی، توی کافه‌های پر دود
اگه جام پای میزِ تو، رو یه صندلی خالی بود... //

یغما گلرویی- مجموعه ترانه‌ی «رانندگی در مستی» / زخمه 2010
+ نوشته شده در 2014/3/8ساعت 10:59 توسط |

-If I could suggest one manipulation to the human's creation,  I would suggest to disable them to say what they do not believe.  

 رسم مهمانداری این بود

مهمان که عزم  می کرد به رفتن 

صاحبخانه اصرار به ماندن می کرد

مثل هزار چیز دیگر

دلت رسم مهمانداری هم نمی داند


+ نوشته شده در 2014/3/7ساعت 23:3 توسط |

آدم ها دنبال  عروسک هایی می گردند که دروغ هایشان را راست بپندارند

من

دنبال آدمی هستم تا راست هایم را دروغ نخواند

+ نوشته شده در 2014/3/2ساعت 18:32 توسط |

- I wish nothing but the best for you...

این اهنگ ادل رو دوست دارم.  


-


-

+ نوشته شده در 2014/3/1ساعت 19:25 توسط |

مطالب قدیمی‌تر