یادم نرفته است 

روزهای آخر اسفند است

ولی صبر می کنم تا سال بعد

و با سبزه های مادر شریک می شوم. 

+ نوشته شده در 2015/3/12ساعت 3:49 توسط |

چیزی کم است بدون تو

چیزی مثل نفس

 

+ نوشته شده در 2015/1/31ساعت 12:5 توسط |

چند ساله شدیم؟

تو هم نمی دانی از کجا شروع شد

شش شاید عدد مقدسی نباشد

اما شش ساله شدیم و همین مقدس است

۱-

گل هایم را می شمارم

روزهای تنهایی.

 

تنهایی گاهی بد نیست

درنگی برای حساب و کتاب گل ها،

لبخندها،

آغوش ها

...

جمع و ضرب که تمام می شود

من می مانم همیشه بدهکار

 

۲-

تو ماندنی نیستی

دلم را هم که جا دهم در گوشه ی چمدانت

شاید چند قدمی سنگینت کند

دلت را هم که پنهان کنم پس پستو

کوله بارت را سبک تر بسته ام

کودکی چه خوب بود

نوبت خداحافظی آدم بزرگ ها

ما بازیمان تازه گل می کرد

من کفش هایت را پنهان می کردم پس پستو

تو چشمهایت را به خواب می سپردی

دروغمان اگر هم می گرفت

دلمان سیر نمی شد با یک بازی بیشتر

چشمهایمان همیشه اشک آلود بود

وقت خداحافظی

 

می ترسم به سراغ دلت نیایی،

هوای دلم را نداشته باشی؛ خرابش کنی

دلم را نبر

دلت را پس می دهم؛

چه بازی غمناکی

 

۳- 

قلب من

کار تازه اش

شمردن تند تند

لحظه های کند

بی تو بودن است.

 

۴-

 «بمان»

صدا، صدای تو بود

اما آرزو،

آرزوی من

 

۵- 

باید عادت کنم

انگار تمام دنیا راضی است

به دنیا چه کار دارم

انگار تو راضی هستی

مهم نیست من چه فکر می کنم

باید عادت کنم

چه عادت بدیست

این عادت جدید

 

۶

-فال تو را می خوانم

 

و لبخند می زنم

آخر فال می گوید کسی برای خوشبختی تو

دعا می کند

 

یک نفر دلم را باور دارد

گرچه تو نیستی آن یک نفر

+ نوشته شده در 2015/1/26ساعت 10:29 توسط |

هفت شمع 

هفت ستاره کوچک

هفت ارزوی بزرگ

هفت سال دور

هفت خاطره و شاید بیش

هفت لبخند 

و هفت قطره اشک و شاید بیش

 

روشن می کنم هفت شمع

و می خوانم

تولدت مبارک.. تولدت مبارک..

 

+ نوشته شده در 2015/1/25ساعت 14:42 توسط |

فکر کردی فراموش می کنم؟!

اشتباه می کنی نازنین

چیزهایی هست

روزهایی هست

و آدم هایی

که در سخت ترین فراموشی ها هم

فراموش کردنشان ناممکن است

تولدت مبارک!

 

+ نوشته شده در 2015/1/23ساعت 14:10 توسط |

نامش را هر چه خواستی بگذار

همراه

همراز

دوست

رفیق

کسی که یادش می ماند زادروزت

و زادروز هر خاطره ای را با تو

شاید نام دیگری باید بیابیم

نامی که در لغتنامه ما نبوده است

بگذریم وقت بسیار است 

حالا که می شود برای بودن تو شاد بود 

همه چیز را می شود گذاشت برای فردا

و منتظر خیره ماند به شمعی که پر از ارزوهای توست

میلادت مبارک

 

+ نوشته شده در 2015/1/21ساعت 14:39 توسط |

۱- هیچ چیز مثل یک بغض و باران بی بهانه سبکت نمی کند. باران خوب است اگر ببارد ولی وقتی لج کرد و نبارید، به دل نگیر. چشم هایت را اسیر رعد و برقی کن که مدت هاست محبوس مانده و انگاه از باران لذت ببر.

۲- عشق هم شبیه باران است. منتظر نمان که بیاید. عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید.

۳- در تقویم روزهایی است که مثل زادروز تا یادمان بیاورند نه فقط گذر زمان را که گذر را، که گذشتن را. شاید برای همین است که دوست دارم از این سالروزها بیشتر باشد. جشن میلاد، سالگرد دیدار، روز شمار وداع، سالگشت ...

می دانم اما خیلی ها همین تولد را دوست دارند و مثل من میانه شان با تاریخ خوب نیست. شاید هم تو هم ازین دسته باشی. پس زادروزت مبارک.

+ نوشته شده در 2015/1/20ساعت 7:42 توسط |

۱- بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

۲- زمانی هر روز برای جرعه ای غزل درنگی مجال بود. حالا هم می شود وفت یافت اما دلی باورمند نه. شعر خوب است به شرطی بتوانی زمزمه اش کنی در گوش تشنه ای. یا بلند فریادش کنی در ترکیب صدای ساز. شعر خالی خوب نیست. درد می آورد. 

۳- شعرها را تا وقتی زندگی نکنی، زیباترند. وفتی نفسشان کشیدی، روزگارت سخت می شود.

۴- روزگارت خوب و خوش باد

+ نوشته شده در 2015/1/19ساعت 14:40 توسط |

شاید نرسیدن حکمت نیست

شاید نشانه باشد

که برگردیم به گذشته

و این بار از این و آن نپرسیم روزگار تولدمان را 

و فکر نکنیم

و نقشه نکشیم

و من صاحب روسری سبز نشوم

و تو هر بار با دیدن کیف پولت لبخند نزنی

شاید نرسیدن حکمت نیست

نشانه است

 

اما شاید هم حکمتی باشد

در این روزها و زادروزها

در شمع های تولد که جای کسی دور انها خالیست

جای کسی که یادش می ماند

تا همیشه

که بگوید تولدت مبارک

+ نوشته شده در 2015/1/18ساعت 13:11 توسط |

یادم نمی رود

حتی اگر قرار باشد هر روز هفته باشد، هر روز سال

حتی یک روز غریب میان تقویم

نه 

یادم نمی رود

زادروزت مبارک

+ نوشته شده در 2015/1/17ساعت 8:37 توسط |

تولدت مبارک!

+ نوشته شده در 2015/1/16ساعت 11:47 توسط |

همان سال بود

که موهایم یکباره سفید شد

همان سال بود

که چشم هایم یکباره کم سو شد

همان سال که ...

اشتباه می کنم

آن سال، همان سالی بود که عاشق شدم

+ نوشته شده در 2015/1/11ساعت 12:46 توسط |

من هم دوست دارم تک تک روزهای این ماه را ستایش کنم به احترام زادروز تو

یا اصلا تمام روزهای سال

اما می دانی که همه چیز پیچیده است

+ نوشته شده در 2015/1/9ساعت 12:6 توسط |

If you want to say good morning to a beloved, share this song with her/him:

مروارید

 

 

+ نوشته شده در 2015/1/4ساعت 1:19 توسط |

دوستان خوبم سلام،

منت خدای را برای هر لحظه و برای همه چیز. خوبم. ترم اول ( فصل اول) به خوبی تمام شد. و حالا تعطیلات زمستانی است. چند روزی سفر رفتم و دو هفته اخیر در اتاقم در سکوت شهر استنفورد مطالعه می کنم، فیلم بینم، آشپزی می کنم. به تاریخ و اقتصاد و رابطه آنها با آموزش علاقه مند شدم و مطالعه بیش از هر وفت دیگر برایم لذتبخش است. ولی همانطور که گفتم در این سکوت جای خالی ادم ها محسوس است. 

هر جا هستید برایتان آرزوی خوشی و سلامتی دارم. 

سمیه

 

+ نوشته شده در 2015/1/1ساعت 11:1 توسط |

خالی ام از گفتن اما این تمام ماجرا نیست. 

+ نوشته شده در 2014/12/29ساعت 3:58 توسط |

به من دل نبندید. این هم برای صدمین بار. من از روی جبر سلامتان را علیک می گویم. این را به حساب هیچ چیز نمی شود گذاشت. 

+ نوشته شده در 2014/12/27ساعت 12:10 توسط |

ایده خوبی نیست تنها بودن توی یه اتاق با یه عالمه کتاب و اینترنت و حتی هوای خوب. زندگی چیزی کم داره. زندگی خیلی چیزها کم دارد. دوست کم دارد. مادر کم دارد. سر و صدا کم دارد. بچه کم دارد. رنگ و نور کم دارد.

 

+ نوشته شده در 2014/12/27ساعت 9:11 توسط |

مرا بانو صدا کرد

و قسم یاد کرد که خوشبختم کند.

 

به دورها رفتم

شاملو می خواندم و فکر می کردم سوار سپیدپوش مرا بانو صدا خواهد کرد

و  این کلمه رمز من و او خواهد بود

اما دیگر بانو هم مرا وسوسه نمی کند

و نه خوشبختی

 

جادو شده ام

من دیگر بانوی شعر شاملو نیستم 

حالا آن پری کوچکی هستم که بی بهانه غمگین است

 

+ نوشته شده در 2014/11/27ساعت 6:16 توسط |

حواست نیست

این غریبه ها دارند آشنا می شوند 

و تو غریبه

 

من اما حواسم هست 

اما فکرش را که می کنم 

باید رهایت کنم 

مثل بادبادکی که دلش هوای آسمان دارد

نخت را هر چه محکم تر به سینه بچسبانم

زخم های دستم عمیق تر می شود

 

بادبادک اما پرنده نیست

نمی داند تمام این پرواز را 

دست های زخمی من ممکن می کنند

 

+ نوشته شده در 2014/11/20ساعت 12:48 توسط |

روی صندلی میان باغچه نشسته بود

چشمانش می گفتند نرو

ولی به زبانش نیاورد

و من رفتم 

اما او دورتر رفت

گفتم یک سال کوتاه است

و او رفت برای همیشه

برای همیشه

 

+ نوشته شده در 2014/11/4ساعت 12:47 توسط |

سبز پوشیده بودی

روی چمن دلپزیر یک ظهر پاییزی

آفتاب می درخشید روی پوست گندمگونت

و  من هیچ در چشمانت پیدا نبودم

سایه کسی بود اما 

با چشمانی درشت 

با موهایی سیاه

 

بگذریم 

لابه لای این همه خاطره 

یاد این تصویر گاه و بی گاه می آید 

تا یادم بیاید

کسی در چشمان توست

روزهای پاییزی

 

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:26 توسط |

شلوغی من و تو یک فرق بزرگ دارد

در اوج شلوغی یادت سر به سرم می گذارد 

اما چشمهایت زود مرا گم می کنند میان غریبه ها

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:18 توسط |

همین که خبرم را نمی گیری بس است

قاصدک ها راه اینجا را بلد نیستند

و این کافیست 

که باور کنم 

فراموش شده ام

 

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:15 توسط |

هیچ فکر نمی کردم در سرزمین آزادی اینچنین زندانی باشم.

+ نوشته شده در 2014/10/25ساعت 1:13 توسط |

 هر شمع تولدت 

نماد کوچکی است

از روشنایی که در تاریکی قلب کسی افروختی

شاید ندانی

چقدر غرور آور است آدمی

مثل تو باشد 

که یادش 

موسیقی روحبخشی باشد 

که به یاد آوردن لبخندش

که به تصویر کشیدن لبخندش

خود باران باشد

خود آرامش

+ نوشته شده در 2014/10/23ساعت 9:8 توسط |

تو مرا دوست داشته باشی یا نه

من از تو گذشته ام 

اما دوستت می دارم

گاهی فکر می کنم این تو نیستی که من دوستش دارم

گاهی بودنت مهم نیست

گاهی نبودنت آزار نیست

من با خودم تنها می مانم و در این تنهایی دوست داشتنت مشق شب نیست 

دوست داشتنت وظیفه نیست

دوست داشتنت خاطره ی خاک گرفته ی خوبی است 

که دوست داشتنی است

 

به این می گویند دیوانگی

 

+ نوشته شده در 2014/10/23ساعت 9:2 توسط |

داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته...
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و...
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی

رسول يونان

+ نوشته شده در 2014/9/28ساعت 3:46 توسط |

1- کاش نمی گفتم بخواب...

2- اولین غذای ژاپنی، اولین دوست اسلونیایی، اولین ملاقات با یک همکلاسی گی، اولین تجربه مسحور شدن با دانش یک همکلاسی چینی. اولین حس واقعی تنهایی. این روزها پر است از اولین. دچار کالچر شاک نشدم و این خودش جای تعجب است با این همه اولین هایی که تجربه می کنم.

+ نوشته شده در 2014/9/8ساعت 10:49 توسط |

همه چیز تازه است برای کسی که از کیلومترها دور امده باشد. از درست کردن یک چای تا رو به روی اینه ایستادن. با این همه نو بودن همیشه به معنای دلچسب بودن نیست.

+ نوشته شده در 2014/9/1ساعت 3:46 توسط |

مطالب قدیمی‌تر