تبليغاتX
« صعب روزی، بوالعجب کاری،پریشان عالمی»
دارم آهنگ گوش می کنم ولی با تو شیر نمی کنم.

You live in different world now. You might get it wrong and it makes the situation even worse. 


+ نوشته شده در Sun 20 May 2012ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

مرا از خواب پراندی

وقتش بود شاید

اما کاش نه اینطور

فرقی هم نمی کند

بیداری آنچنان کابوس ناخوشایندیست

که هر چفدر گذر از رویا را شیرین کنند

زود فراموش می شود

...



+ نوشته شده در Fri 18 May 2012ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

ترسم این است 

که روزی بروی

و آن وقت 

همه روزهایم غروب جمعه شود

+ نوشته شده در Thu 19 Apr 2012ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

صدایت کردم

نه برای آن که چیزی بگویم

به نامت خواندم

تا چیزی بشنوم


حیف اما این معاشقه سر نگرفت



+ نوشته شده در Mon 16 Apr 2012ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

1- ساعت  6 و من هنوز دفترم به خاطر بی مسئولیتی بعضی همکارا. خوبه که کلاس نداشتم اما امروز ضد آفتابم تموم شده بود و می خواستم برم بگیرم. الان دیگه خسته ام. فردا یه روز پر کار دیگه است. گاهی وقتا شبای چنین روزهایی به خودم می گم دارم به خاطر چی از خودم می زنم؟

2- رسیدم خونه. تمام راه به این فکر کردم که دارم چی کار می کنم. پارسال همین موقع ها بود که این کار رو قبول کردم. تصمیم داشتم قبل از شروع کار به خودم یه هفته ای استراحت بدم و برم سفر. اما گفتن نمی شه فعلاً شروع کن بعد از افتتاح پروژه مرخصی بگیر و حالا هنوز بعد از یه سال من طولانی ترین مرخصیم نصف روز بوده اونم نه برای استراحت بلکه انجام یه کار مهم دیگه. خنده داره ولی دارم گریه می کنم. دلم برای خودم سوخته فکر کنم. طفلکی من. اسم این تعهد یا حماقت؟ تعهد به چی اصلاً؟ تعهد به کاری که 20 در صد کارمنداش که تصمیم می گیرن و تاثیرگزارن حتی یک درصد هم به هدف پروژه و تاثیری که قراره بذاره اعتقاد ندارن و به فکر شمردن حقوق و برنامه ریزی خرج کردنشن؟ تعهد به چی؟ به کی نگاه کنم که دلم خوش باشه. پر مشغله ترین کارمند این دفتر هم از هشت ساعت کاری نهایت سه ساعت کار می کنه و منی که دیر می رم و زود میام تا حقی رو پایمال نکرده باشم اگه در طی روز با همکارام حرف می زنم یا با دخترا موقع ناهار ده دقیقه بیشتر می مونیم حقی به گردنم نمونه.

3- شونه ی راستم درد گرفته :-( تفریباً یه ماهی می شه اما من هنوز وقت نکردم برم دکتر. پشت میز نشستن و مدام کار کردن با موس روی گزارش و ادیت کردن ... ازش یه درد مزمن ساخته که هر از گاهی حاد می شه. مثل الان. این کنفرانس که تموم بشه باید یه تصمیم درست بگیرم جتی اگر کارم رو عوض نکنم، حتی اگر نشه مسافرتی رو برنامه ریزی کرد یه مدت باید ازین فضا دور بشم. از همه چیز، از آدم ها، اتاق ها، خستگی ها.



پس از نوشت: آدمایی هم هستند که تو این کمپانی سخت کار می کنند نقطه


+ نوشته شده در Sat 14 Apr 2012ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

نه رهایم می کنی،

نه استوارم 


سقوط از این اوج که منم 

یعنی 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 این پرنده بام نشستن می خواهد 

یا اجازه رفتن 

اهلی کردن قاعده دارد 

شکار هم

حتی قربانی کردن هم

اما این بازی جدیدی است 


الحکم للله 

قاعده بازی با من نیست

این بازی توست

قانون توست 

انگار همه چیز از آن توست

و من فقط زندگی ام را آورده ام برای قمار

خیالت راحت 

من به رضا آمده ام 

و به رضا خواهم رفت 

چه ببازم زندگی ام را

چه باز پس گیرم  


...

+ نوشته شده در Thu 12 Apr 2012ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

گناه ماهی کوچولو نیست

آمده بود در دریای قلبت شنا کند

اما از دستان لیزت سر خورد

+ نوشته شده در Wed 11 Apr 2012ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

"های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ/ های نپریشی صفای زلفکم را دست / و آبرویم را نریزی دل/ لحظه ی دیدار نزدیک است"

دلتنگ این دلواپسی ام 

+ نوشته شده در Tue 10 Apr 2012ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود/ وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود

انتظار شنیدن سخن تازه از آدم های سطحی که غایتشان تکرار طوطی وار و نابخشودنی کلمات بزرگان است، عبث است. و خواهش یا امر به سکوت هم عبث تر. چه آنکه خود پی به این امر برده باشد، راه چاره را می داند و آنکه مصر به تکرار جهل است، گوش شنیدنش نیست.

+ نوشته شده در Mon 9 Apr 2012ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

1. گم شده ام. یادم نمی آید مثالی از کودکی که بگویم مثل آن روز که دست مادرم از دستم رها شد یا عروسکی میان اسباب بازی های ویترین فروشگاه چشمم را گرفت و من رفتم که دست عروسکم را بگیرم بی خیال دلهره مادرم از گم شدن عروسکش. نه من همیشه حواسم بود که دلهره آور نباشم، گم نشوم. اما حالا گم شده ام. دلهره نرسیدن دارد ریشه می دواند. دلهره پیدا نشدن و رسیدن شب. دلهره تنهایی. گم شدن در تنهایی. 

2- باید رفت



+ نوشته شده در Mon 9 Apr 2012ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط سمیه سرورزاده |

انگار بزرگ ترین ناقوس کلیسا را کسی درون سرم به صدا در آورده باشد. دنگ دنگ دنگ. عطری را عمیق نفس کشیده ام و حالا گیر کرده درون ریه ام و سعی می کند دیوانه ام کند. دنگ، دنگ، دنگ. می روم از اتاق بیرون. به زمین چمن پشت دفتر. می روم تا انتهای زمین. انگار صدای ژنراتور ها جذبم می کند. کنار  یکی از ژنراتور، لبه سنگ های حایل بین چمن و باغچه می نشینم. صدای ژنراتور برخورد می کند به سرم. برخورد می کند به موج دنگ، دنگ، دنگ. لحظه ای درد می گیرد تمام سرم. نمی دانم کدام پیروز می شوند. چیزی نمی شنوم.

یک مینای جعفری، تک و تنها در سایه ژنراتور. با تمام سرو صدا ها و گرمای همیشگی، گل نارنجی اش را به رخم می کشد و من بی اختیار گلبرگ هایش را لمس می کنم. همذات پنداری میکنم یا شاید هم حسودی. دستانم را نفس می کشم تا شاید همین تک گل تنها عطر تو را از ریه هایم بیرون کشد. عمیق تر هوا را می بلعم تا شاید بوی پترولی که در ژنراتور زوزه کشان می سوزد مرا آرام کند. 

+ نوشته شده در Sun 8 Apr 2012ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط سمیه سرورزاده |