همان قصه قدیمیست. اصرار به ماندنت که نیست، برو. نه برای دیدار چشم انتظارها، برای رهایی از پیله ای که می تنی و پروانه شدنی که در کار نیست.
+ نوشته شده در 2015/8/24ساعت 3:54 توسط |

ذهنم  مشغول این است  که فرق بین انسانیت و عشق  را پیدا کند.  هم برای خودم مهم است که بدانم که کی  به عنوان یک انسان محبت می کنم و کی  ماجرا بیش  از انسانیت است. گمانم دانستن این نکته  و آگاه کردن اطرافیان هم کمک کار همه باشد.

این روزها  گاهی ترس  برم می دارد.  می خواهم نه انسان باشم نه عاشق.  اینقدر بی حس نبودم هیچ وقت. دوست دارم بینن غریبه  ها باشم و  آشنا نشوم و همه چیز کوتاه باشد. بیایند و زود بروند. باید تنها شوم.

+ نوشته شده در 2014/2/19ساعت 22:32 توسط |

- این همه گل 

و تو مرا صاحب یکی هم نکردی

- امروز تنها روزی بود که فکر کردم خدا را شکر  که مادرم انگلیسی نمی داند. دکتر داشت  مسلحانه جزییات ام ار ای را توضیح می داد.

- دوست داشتن یعنی اینکه تو باشی در من با چشم های باز، با چشم های بسته.

- ترسم این بود که این دستگاه عظیم فکرم را بخواند. و در جایی از عکس مغزم  تصویر تو ظاهر شود.  من داشتم با هر صدای گوشخراش خاطره امروز در یکی از این سالها ی دور و نزدیک را مرور می کردم. وقتی امدم بیرون هیچ کس نفهمید که چشمهای من خیس است.  در اولین فرصت رفتم  جلوی اینه تا مطمین شوم سرمه از چشمهایم نریخته است. ریخته بود اما باز هم کسی متوجه نشد. سرم گیج می رفت . 

+ نوشته شده در 2014/2/18ساعت 6:36 توسط |

- تا فردا نیامده  بگویم که به سهمم از تو راضی ام. نه راضی نیستم اما قانع ام. یعنی یاد گرفته ام قانع باشم و حتی از آن عجیب تر آماده ام برای نداشتنت. خواستم بگویم که یادم بماند تا فردا در روزهای خوب یا ناخوب بدانم این منحنی چطور بالا می رود  چطور سقوط می کند.

- در آن اوج هزاران پایی ایستادم پشت سرت و از همانجا هلت دادم پایین. تو رها شدی در ابرها . پایین و پایین و پایین تر. صدای  زمین که در آغوشت گرفت  در گوشم پیچید.   به سراغت امدم . اما این تو تبودی. این من بودم. آرام ، سرد و صبور. سایه ام به اشتباه مرا یه قتل رسانده بود.


+ نوشته شده در 2014/2/14ساعت 22:54 توسط |

- کنار غریبه ها  راحت ترم.  هر چند کمتر بشناسی مردم این زمانه را  اسانتر نفس می کشی و اسوده تر  می خوابی. 

- تیر اول  قلبم را نشانه گرفت

دومی سرم را متلاشی کرد

و سومی کمرم را خماند

تفنگت را غلاف کن

گلوله هایت  را هدر مده

کار من با همان اولی تمام شد

حتی فبل از آن

همان لحظه که تو را با تفنگ و گلوله دیدم

به جنگ  که شمشیر تیز کردی؟



+ نوشته شده در 2014/2/8ساعت 12:25 توسط |

"ترن دیگه داره می‌ره، چراغ پیش رو سبزه

یه مرد تنها تو کوپه‌س که شونه‌ش داره می‌لرزه

تو رو سکوی ایستگاهی، تنت یه پالتوی قرمز

نه تو می‌گی: سفر کوتاه، نه من می‌گم: خداحافظ

تو می‌مونی و من می‌رم، به سمتِ دربه‌در بودن

چشات می‌مونن و بغضی که جا می‌مونه بعد از من

تمام ریلا بعد از این به غربت می‌رسن با هم

داره پنجره‌ی کوپه ازت خالی می‌شه کم کم

ترن می‌ره ولی قلبم توی این شهر می‌مونه

کسی جز تو نمی فهمه، کسی جز تو نمی‌دونه

که راه آهن برای من یه جاده رو به بن‌بسته

من و این راه بی‌برگشت، من و این بغض پیوسته

صدای آخرین سوت و طنین سایشِ فولاد

تو رُ از دست می‌ده اون که دنیاشو به دستت داد

همون که داره با لبخند به سمتت بوسه می‌فرسته

همون که پرده ای از اشک مسیر چشماشو بسته

تو مه گم می‌شه تصویرت، سفر داره شروع می‌شه

بدون تو چی‌ام من جز درختی مُرده از ریشه

به سمتِ حسرتِ دستات، به سمتِ بی‌کسی می‌رم

ولی قلبم رُ از عشقِ تو هرگز پس نمی‌گیرم

ترن می‌ره ولی قلبم توی این شهر می‌مونه

کسی جز تو نمی‌فهمه، کسی جز تو نمی‌دونه

که راه آهن برای من یه جاده رو به بن‌بسته

من و این راهِ بی‌برگشت، من و این بغض پیوسته"

+ نوشته شده در 2014/2/6ساعت 9:49 توسط |

یادت هست فصل فراوانی گل و بوسه؟

 بدهکار مهربانی ات من  بودم

شاعرت می شدم

و تو  آغوش صله ام می دادی

دیری 

باران نبارید 

گل کمیاب شد

لبها خشکید 

و بوسه پژمرد

اما هنوز شعر من

به هوای آغوش  تو

گل می کند  

حالا تو بدهکار شدی

شاید همین است که فرار می کنی



+ نوشته شده در 2014/2/5ساعت 18:42 توسط |

1- بهترین کار دنیا را ندارم اما بهترین رییس دنیا را دارم. شنبه قرار نبود سر کار بروم یعنی کل هفته قرار بود به مرخصی بروم ولی کار ویزا بیشتر از ان که فکر می کردم طول کشید. دفعه اول بود و نمی دانستم چطور و کجا  و ... فکر کردم می گوید فردا  که امدی پس فردا  ویزا روی پاسپورت اماده است. اما شرکتی که رو به روی سفارت بود تا وقتی خیالش از اسناد من راحت نشد، نگفت. نامردی بود ولی خوب نمی دانستم  و حقم نبود خودم را به این خاطر ملامت کنم. از طرف دیگر می دانستم مادر قبول نمی کند پدرجان را در سرمای هفته آینده تنها بگذارد.  اما خوب طبق پلان قبلی فکر می کردم یکشنبه برویم و همین را هم به تریستان  گفته بودم.  قرار بود از سه شنبه برو م برای ده روز کاری.  چهار شنبه و قتی فهمید حالم خوب نیست تماس گرفت.  پیام داد. و گفت فراموش کن کار را و  استراحت کن.  گفتم چشم. سفارش کرد اگر سریالی هم که برایم از نامزدش گرفته بود را هم بیشتر از روزی یک اپیزود نبینم.  

شنبه اما مرا که دید گفت چرا اینجایی؟ گفتم باید باشم این هفته نشد هفته بعد می روم  پس این هفته باید حسابی کار کنم تا قسمت اصلی اش تمام شود. صدایم می لرزید وقتی داشتم نتیجه تست ها را برایش توضیح می دادم.  ارزو می کردم زود تر تمام شود این گفتگو. گفت از دت ال؟ گفتم اره. از نگاهش فرار می کردم. گفت هو از یور هدایک تو دی؟ گفتم بهتر نیست. گفت  گو هم. یو شودنت بی هیر. گفتم چهار روز نیامدم . ربطی به کار ندارد گفت  چهار روز خیلی کم است برای این نتیجه گیری. گفتم  ای نید تو فینیش تیس استاف . نمی دانم چرا لرزش صدام بیشتر می شد و احساس کردم به سختی دارم چشمهایم را از پلک زدن منصرف می کنم. گفت  ورک از نات اوری تینگ. 

باید می رفتیم جلسه صبحگاهی. گفت فکر کن من هم فکر می کنم. 

رفتیم جلسه . جلسه کوتاه  صبحگاهی که تمام شد، مستقیم رفتم  داخل دستشویی. حسابی جلوی آینه پلک زدم و با خودم حرف زدم. وقتی امدم بیرون دیدم تریستان ایستاده بود کنار در اتاق کنفرانس. کسی دیگری نبود داخل هال. گفتم ار یو ویتینگ فور می؟ خیلی آرام بود. گفت  یس. رفتیم داخل اتاق. در را که بست می دانستم که دیگر چشمهایم نمی توانند مقاومت کنند.  نشستیم گفت تاک تو می.  ارام بود. طنز و شیطنت  در صورتش دیده نمی شد. شده بود همان تریستانی که همیشه من پشت شوخی ها و خنده هایش می دیدم.  کوتاه سوال می کرد تا نگذارد سکوت شکل بگیرد.  دلم نمی خواست جای او باشم می دانستم چقدر  حرف کشیدن از من سخت است. اما من ارام بودم .  حرف زدم.  گفتم دنت سند می هم. ای نید تو ورک تو دیسترکت مای مایند.  گفت از چی؟  می دانست جلوتر نمی تواند برود.  گفت فقط  می خواهم مطمئن شوم که چیزی هست.  خندیدم.  گفتم می رم  اتاق پلیز.  چقدر آرامش داشت و چقدر در چشمهایش نگرانی بود. دلم می خواست ...

با این همه کار  این روزها برادر بزرگم حواسش زیاد  به من است و من حواسم زیاد پرت...





+ نوشته شده در 2014/2/3ساعت 20:15 توسط |

1- سرم از درد مچاله می شود 

ولی کوتاه نمی آید

این بار حق با دلم نیست

 سرم نمی بازد به بی قراری دلم 

در این نزاع

نفس من به شماره می افتد


2-  سر می خورد پای لرزان دلم هر جای قلبت که قدم می گذارد

دلت  را بده تا با نفس های قلبم گرمش کنم

+ نوشته شده در 2014/2/2ساعت 22:46 توسط |

- "ديوار كه مي کاری

حواست هست 

چطور قد می کشد

و مرا در سایه تاریک پنهان می کند

و تو را آن سوی دیوار دلتنگ

مثل یک مرز ممنوع العبور با سیم های خاردار


کوه بي احساس من

اخر من از كجا

با دست خالی

براي اين همه ديوار 

پنجره بسازم"

+ نوشته شده در 2014/2/2ساعت 19:23 توسط |

برف که می بارد

دنیا رنگهایش را می بازد به سیاه و سفید


بی بی جانم می گفت

یک روز انقدر برف می بارد 

که فقط سیاه می ماند و سپید

راستی

آن روز ما چه رنگی می شویم؟

دیگر آن روز نه قرمز و سبز می ماند که به من بیاید

و نه سورمه ای و آبی که به تو

دنیا می ماند و 

سیاه

و 

سپید


+ نوشته شده در 2014/2/1ساعت 21:0 توسط |

وقتی غریبه ها حالم را می پرسند، بغض می کنم بدجور.  فکر نمی کنم بفهمند چرا. 

+ نوشته شده در 2014/1/31ساعت 21:42 توسط |

دلم می خواست تولدت را شعر کنم 

اما نه امروز 

نه حالا 

هنوز وقتش نرسیده 

هنوز درد به اوج نرسیده 

هنوز متولد نشدی

هنوز باید خاکستر شوم

هنوز باید شعله ور شوم 

هنوز تمام نشدم

چه قدر غمناک که ققنوس حتی به اندازه یک نیم نگاه سهمی از جوجه اش ندارد


+ نوشته شده در 2014/1/31ساعت 21:36 توسط |

در آغوش هم گم شدیم 

زیر رگبار اشک 

نه یک بار

چندین بار

دلهایمان خوب می دانست 

که بار آخر است

گرچه لب هایمان انکار می کرد

و تسبیح دیدار می چرخاند  

تا درد جدایی را  التیام بخشد


پشت سرت آب نریختم

سپردمت به خدا

و سفارش کردم

مرا آبی بنویسی


+ نوشته شده در 2014/1/30ساعت 22:33 توسط |

از چشمام نبود.  نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
+ نوشته شده در 2014/1/30ساعت 16:9 توسط |

خدایا ممنون!  به  هزار و یک دلیل .  هزار و یکمین دلیل این درد که من را بیشتر  با تو همراه  می کند.  هزارمین هم شاید این باشد که به من قوه شناخت ادم ها را دادی. کمتر قضاوتی نادرست داشتم. ممنون این هدیه بزرگی است. دوست دارم ادامه بدم هر هزار دلیل را بنوسم اینجا و اخرش بفهمم که اشتباه کردم و هنوز هزار دلیل دیگر دارم برای شکرگزار بودن.
+ نوشته شده در 2014/1/29ساعت 20:38 توسط |

خواستم چیزی بگویم 

اما تمام بهانه هایت را می شناسم 

و شهامت شنیدن هیچ کدامشان را ندارم 

پس دل خوش می کنم به اینکه 

نخواستم


+ نوشته شده در 2014/1/29ساعت 16:53 توسط |

به عنوان  دختری که مدام کوشش کرد روی پای خودش بایسته، کمک  نخواد و همواره در کمک کردن پیشقدم بشه، به عنوان فردی که سعی کرد تا همین امروز تا جاییکه دستش می رسه برای اطرافیان غریبه و آشنا یه کوه محکم باشه هرجایی که  توانش اجازه می داد، می خوام اعتراف کنم که هر چند محکم و پابرجا و توانا که باشین از حمایت شدن بی نیاز نیستین. در حمایت شدن بی منت و نامریی لذتی هست که شیرینی واقعی دوستی رو به یاد میاره.  دوستانتون بی شمار و دوستان خوبتون چون کوه استوار.
+ نوشته شده در 2014/1/29ساعت 7:55 توسط |

بعضی ها ادم ها حضورشان غنیمت است. حتی اگر دوست صمیمی تو نباشند، اصلا کاری به کار تو نداشته باشند، اصلا خوششان هم نیاید از تو،  اما همین که باشند خوب است.امروز فکر کردم اگر ع هنوز اینجا بود چقدر خوب بود. ادم های خوب اگر دوست من هم نباشند همین که دوست خوب دیگران باشند خوب است. انوقت دیگر لازم نیست به هر کسی راضی شد برای گذراندن وقت.  خوب و خوش باشی هر جا هستی. حتما در المان هم دوست خوب برای خیلی ها هستی. 
+ نوشته شده در 2014/1/28ساعت 20:28 توسط |

"با خودش فکر کرد چرا اینطور یکهو  به هم ریخت.  چیزی نشده بود. اتفاقی نیفتاده بود.  سرش را گذاشت روی بالش. پتو را کشید روی سرش تا تاریکی کمک کند تا بفهمد چرا اینطور به هم ریخته. چشمهایش را بست اما مجبور می شد هر چند دقیقه  پلک بزند تا اشک که جمع می شد در چشمهایش  جاری شود روی صورتش تا چشم هایش در اشک هایش غرق نشوند. کمی که گذشت دید پلک زدن کمک نمی کند چشمهایش را باز نگه داشت تا اینطور راحت تر جاری شود. با خودش فکر کرد چرا دیروز را فراموش کرده است حرف های دیروز. اصلا چرا  دیروز. چرا دیشب را فراموش کرده یا اصلا صبح؟  می دانست که فراموش نکرده اما احساس  می کرد چیزی درست نیست. چیزی سر جایش نیست. باز هم ادامه داد به فکر کردن.  فکر کرد  و فکر کرد و فکر کرد.

لحظه های خوشی  اش را مرور کرد . خوشی های خودش را، لحظه های  خوش دیگران را. خوب که فکر کرد  دید  اینطور نمی شود.  گذشت. همین بود که به هم ریخت. گذشتن کار سختی بود. سخت، سخت خیلی سخت. "

+ نوشته شده در 2014/1/27ساعت 23:11 توسط |

مطالب قدیمی‌تر